از خلال غبار گذشتن،
در تنهايي و گذر از اعماق انساني به روحي بزرگ رسيدن،
جاودانگي را لمس كردن،
رنگ يكي شدن،
و يگانگي را یكي كردن،
از شب دم نزدن،
و در صبح پاينده شدن،
دربهارباورها زندگی كردن،
و آنگاه به نگاهي نيم نگاهي كردن،
هرچند به پايان است،
داستان دوست داشتن،
اما شيرين چون شربت دم به دم نوشيدن،
هر كس را همه كس ديدن،
و در انتها در هيچ بودن با هيچ كس زيستن،
نوبهار عشق را در زمره مردان چشيدن،
وطعم مردن از دلتنگي را تجربه كردن،
زمستان شدن و به اميد بهار جوانه زدن،
و آنگاه هرگز ديگر هيچ را نخواستن،
اين است مرگ واقعيت!
مرگ طعم تازگي!
Mohsen Aref (محسن عارف)






