Thursday, June 26, 2008

مرگ باورها




"مرگ باورها!"


از خلال غبار گذشتن،
در غروب در ميانه رفتن و ماندن سر به سودا دادن،
آنگاه با بهارهم آغوش شدن،


در تنهايي و گذر از اعماق انساني به روحي بزرگ رسيدن،
جاودانگي را لمس كردن،
و احساس عشق را در بستر چشيدن،


رنگ يكي شدن،
و يگانگي را یكي كردن،


از شب دم نزدن،
و در صبح پاينده شدن،


دربهارباورها زندگی كردن،
و آنگاه به نگاهي نيم نگاهي كردن،


هرچند به پايان است،
داستان دوست داشتن،
اما شيرين چون شربت دم به دم نوشيدن،



هر كس را همه كس ديدن،
و در انتها در هيچ بودن با هيچ كس زيستن،


نوبهار عشق را در زمره مردان چشيدن،
وطعم مردن از دلتنگي را تجربه كردن،


زمستان شدن و به اميد بهار جوانه زدن،
و آنگاه هرگز ديگر هيچ را نخواستن،


اين است مرگ واقعيت!
مرگ طعم تازگي!
مرگ باورها!


Mohsen Aref (محسن عارف)


12 comments:

Anonymous said...

salam. khobin? web qashangi darin . tarkib rangish alie.
moafaq bashin.
www.qaribeh-qalbam.blogfa.com
afsaneh

Anonymous said...

salam
kheili ziba bud,tafakor barangizo jazzab.shayad beshe goft kheili ha in halati ro ke shoma dar sheretun tasvir kardin ro dashte baashan.
eradatmand:
maryam f

Anonymous said...

salam mohsene aziz
arezoomehraban hastam
alan ke in commento mizaram hanooz addet nakardam ama ta didam neveshtid nevizande va shaer hasti dashtam bal dar miavordam
chon manam shaer hastam
va komak mikham vase sheram
dar asl mohsene aziz hanooz vase sheer hich kelasi naraftam hanooz va vase hamni ba osool ashena nistam adrese site jadidam inja mizaram vasatoon mer c
http://poempaper.blogfa.com
hatam bebinesh va khabaram kon mer c
ashk_tabassom@yahoo.com inam emailame addam konid va benvisid ke mohsen hastin
mana bashid
ta baad

Anonymous said...

armin artin mohsen khali ziba bod hamishe ashegh bashi

Unknown said...

به آرامی آغاز به مردن
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
marya

Anonymous said...

kheily ziba bood , khoobe ke ehsaset be in zibaii be tahrir dar miyad .

Anonymous said...

نمی دانم چه میخواهم خدایا؟
به دنبال چه میگردم شب و روز؟
چه می جوید نگاه خسته من؟
چرا افسرده است این قلب پرسوز؟؟

Unknown said...

man in shero az beine baghie sherat ke tu in bloge kheili bishtar dust daram. ye fekri tushe. ye ehsase khali nist. man mese to shaer nistam. nemitunam kalamato ghashang kenare ham bechinam. vali lezatesho bordam.

Anonymous said...

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت...
و آری باید دل نداد..
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده...

باید مسافر بود و سفر کرد...
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد.

آه از این قانون ...آه از این داستان...

هیچ کس نمی ماند...
هیچ کس نمی خواند...
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد.

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست.
اما کاش همه بدانند ...کاش همه بخوانند..
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم...

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من...
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......

ولی کاش !!

ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته...
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود...
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد...

قانون..
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازاتم
نفرین به دادگاه تو ...نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...

بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم


heliana_z
netlog

Saf said...

Banoy e Bahman ham khand

Unknown said...

hi mr aref
your poet is difficult to understand but it is beautiful and make me to think .

Anonymous said...

Вы будете иметь большой блог здесь! Вы хотите , чтобы сделать некоторые приглашения сообщений на моем блоге? привет!